یه مدت نانا از توی اتاقش با عجله و با ترس می اومد بیرون و میگفت: سی پی پی اومد . خلاصه هر از گاهی با هیجان و دلهره اسم سی پی پی رو می آورد . یه بارم که با ماشین میرفتیم خونه گفت مامان سی پی پی . که هر چی به همسرم گفتم ماشینو نگه داره ببینیم که این سی پی پی کیه اهمیت نداد و گفت بچه است جدی نگیر . منم گاهی فکر میکردم بچه ام توهم زده و یا روحی ، جنی چیزی میبینه به این اسم که ما خبر نداریم . خلاصه یک روز که خونه خلوت بود . صدای باز وبسته شدن در طبقه ی پایینمون که صاحبخونه مون آقای یوسفی هست اومد .
برچسب:
نویسنده: ساناز اسدی
تاريخ: سه
شنبه
27 مرداد
1405 ساعت: 7:16